برای دخترم ...
وبلاگ آموزشی تفریحی پایه دوم ابتدایی; تقدیم به دختر مهربانم فاطمه زهرای عزیز. 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

بچه ها اینجا یه داستان جالب براتون گذاشتم درباره ی سرگذشت یک دانه

به نظر من خیلی جالبه..

راستی موضوع تحقیق منم همینه!

 

 

سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد...

برای دیدن متن کامل داستان روی ادامه مطلب کلیک کن.


 


 

 

سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد.

 

 

 

ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد

 

 

 

و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد.

 

 

 

 

دانه ترسید و پیش خودش گفت: من فقط  زیر خاک در امان هستم.

گاوی که از آنجا عبور می کرد پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد.

 

 

 

 

دانه گفت: من تشنه هستم، من به کمی آب برای رشد و بزرگ شدن احتیاج دارم. کم کم باران شروع به باریدن کرد.

 

 

صبح روز بعد دانه یک جوانه کوچولوی سبز درآورد. جوانه تمام روز زیر نور خورشید نشست و قدش بلند و بلندتر شد.

 

 

 

 

 

روز بعد اولین برگش درآمد. این برگ کمک کرد تا نور خورشید بیشتری را بگیرد و بزرگتر شود.

 

 

 

یک روز غروب، پرنده ای گرسنه خواست آن را بخورد . اما ریشه های دانه آن را محکم در خاک نگه داشتند.

 

 

 

 

 

 

سالها گذشت و دانه آب باران زیادی خورد و مدتهای زیادی در زیر نور خورشید نشست تا اینکه در ابتدا تبدیل به یک درخت کوچک شد و بعد به درخت بزرگی تبدیل شد.

 

 

 

 

 

حالا وقتی شما به کوه و دشت می روید. درخت قوی و بزرگی را می بینید که  خودش دانه های بسیاری دارد.

 

منبع:http://www.koodakan.org

[ ۱۳٩۱/٩/۳٠ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مادر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

آرشيو مطالب
امکانات وب

Cartoons Graphic #154

Cartoons Graphic #40



Funny Graphic #64